بسم الله
هر تپش قلب فریادی است از گذشتن و هر نفس گامی است به سوی مقصد. قافله ی عمر در حرکت است و آنچه در جاده زندگی می ماند"ایمان"است و "عبادت" و "ایثار".
«الذین یومنون بالغیب ویقیمون الصلوه و مما رزقنا هم ینفقون»(بقره\3)
آنانی که دیروز از این جاده گذشتند،ایمانی داشتند «استوار» و عبادتی خالی از «ریا» و انفاقی بی هیچ «منت»!
ضربان قلب خویش را می شنیدند ؛گام هاشان را می شمردند؛با هر تپش ، ذکری و با هر گامی ، تفکری در هستی که «من این و الی این».
آنانی که دیروز از این جاده گذشتند،به این معرفت دست یازیدند که در کجای کائنات هستند وبرای چه آمده اند:
«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول واولی الامر منکم»(نسا\59).
تنها تقوا را پیشه ی خود نساختند؛حق تقوی را به جای آوردن:
«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله حق تقاته»(آل عمران\102)
تنها باب جهاد اکبر و اصغر را بروی خود نگشودند ؛ حق جهاد را ادا کردند:
«و جاهدوا فی الله حق جهاده»(حج\78).
همسفر!
امروز من و تو مسافر همین جاده ایم،جاده ای که قبل از من و تو مسافران قبیله ی آفتاب از آن گذشتند؛آنانی که از «کثرت» به «وحدت» رسیدند چون آن چه از دنیا بر داشته بودند «یکی» بود و آنچه از دنیا می خواستند «یکی». و به همین خاطر ، پشت یک خاکریز ایستاده و پیشانی خود را بوسه گاه گلوله کردند.
آنانی که وسعت آسمان، روانداز آنان بود و خاک ، بسترشان؛ آن قدر می خوردند که نافله ی شب شان قضا نشود و آن قدر بر می داشتند گه مانع پروازشان نباشد.
ناملایمات روزگار و بد خلقی های آن را کوچکتر از آنی می دیدند که آن ها را به خود مشغول سازد؛گذاشتند و گذشتند،بگذاریم و بگذریم!
قافله ی عمر در حرکت است،آن چه در جاده ی زندگی می ماند ایمان است وعبادت است و ایثار.
تپش قلب مان را گوش دهیم؛جا پای مسافران دیروز بگذاریم؛
به افق شهدا،وقتِ گذاشتن و گذشتن است!
التماس دعا
یاحق
خلیفه نیستی
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال
میشد که پنجاه سال حاکم باشی
میشد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچههای ابوسفیان باشد
و در امارت کوفه
کاری هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
میشد هر سال
به هند و پارس
به چین و ماچین دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا کند
چیزی شبیه همین ضیافتهای شام
در تالارهای آینه و مرمر
و پشت درهای بسته
میشد حسین و حسن را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم
یکی وزیر خزانهداری کل
میشد کاری کرد
که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهدهدار باشد
یا کارهای که زهر نریزد
یا نه
حکومت ایران هم میشد که سهم حسن باشد
حکومت عراق، سهم حسین
حتی عقیل را میشد سه چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد
میشد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد
مانند این پسرخالهها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!
میشد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت
برای تابستانها
سری به بغداد زد
بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت
چیزی شبیه کاخ سعدآباد
شبیه کاخ ملک فهد
کاخی بلندتر از خانه خدا
میشد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن
مثل همین حیدر علیاف
و اف بر این دنیا...
میشد که امام علی بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همین امام علی رحمانف
میشد با خانم رایس دست داد
میشد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد
از وعده و وعید
و افطاری داد از بیتالمال
و جامههای اطلس و ابریشم پوشید
با میمون و سگ بازی کرد
رقاصههای روم را دعوت کرد
با چشمبندی و آتشبازی
شب را به صبح رساند
در برجهای دوبی سهمی داشت
در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم
هر روز یک اسب پیشکش قبول کرد
یک شمشیر مرصع
که نام تو بر آن حک شده باشد
این تحفهها از هند است
آن جامهها از روم
این فرشهای ابریشمین از ایران...
جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است
برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده
به شرکتهای چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غله و نان بسپار!
این وقت شب
نشستهای و به من لبخند میزنی
میدانم
اینگونه شعرها خوب نیستند
اما مولای من!
آن کفشهای وصلهدار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیست!
علیرضا قزوه